پریناز

Friday, March 10, 2006


یک روز خداوند به یک کودک که هنوز به دنیا نیامده میگه :
دیگه وقتش رسیده که به دنیا بری
کودک نگران میشه
ولی خداوند بهش میگه :
نگران نباش
چون من به یه فرشته ماموریت دادم که همراه تو باشه و از تو مراقبت کنه
اون فرشته تورو خیلی دوست خواهد داشت .
کودک از خداوند می پرسه:
اسم فرشته من چیه؟
چون شما میگی که به تعداد بچه ها در دنیا از این فرشته های مهربون هست.
منم میخوام اسم فرشته مهربونم رو بدونم.
خداوند جواب میده :
مهم نیست که اسم این فرشته چی باشه .
ولی هرچی که باشه تو در آینده مادر صداش میکنی

Tuesday, March 07, 2006

قصه نجات


پنج سال قبل دختری 13ساله بود که دچار مریضی خیلی شدیدی شد که از شدت این مریضی طرف راست بدن این دختر شروع کرد به بی حس شدن
این دختر را نزد دکترهای متخصص زیادی بردند دکترها گفتند که مریضی این دختر رماتیسم قلب هست و فقط یک راه هست برای اینکه زنده بماند و این راه هم فقط داشتن پول برای عمل جراحی خانواده ی این دختر اینقدر پول برای عمل کردن دختر شان نداشتند.
و واقعا در شرایط روحی بسیار سختی قرار گرفته بودند.
چند ماه بعد که این دختر داشت بدتر و بدتر میشد و دیگر راهی به جز عمل جراحی نمانده بود. دچار بیماری تیروئید هم شد این باعث شد که مشکلات بیشتر و بیشتر شود.
تا اینکه روزی تصمیم گرفتند به خاطره بعضی از مشکلاتی که در زندگی داشتند به ترکیه بروند.
بعد از رسیدن به ترکیه بعد با مسیحیت آشنا شدند و شروع به رفتن کلیسا کردند. به کلیسا رفتند و برای دخترک دعا میکردند چون دیگر امیدی برای زنده ماندن دخترک نداشتند.
بعد از مدتی یک شب دختر در خواب شخصی را دید و آن شخص گفت که من خدای تو هستم به من ایمان داشته باش چون فقط من هستم که میتوانم تو را زنده نگه دارم فقط کافی هست که به من ایمان داشته باشی و من را به قلبت دعوت کنی .
صبح شد و دختر این خواب را برای خانواده ی خودش تعریف کرد.
دخترک تصمیم گرفت که به رفتن به کلیسا ادامه دهد بعد از چند هفته اعضای کلیسا جمع شدند تا برای مریضی دخترک دعا کنند.
دعا چند ساعتی طول کشید بعد از اتمام آن جلسه دخترک شبها موقع خواب به حضور خدا می رفت و دعا می کرد تا او را شفا دهد
تا اینکه یک شب موقع دعا این دختر چنین دعا کرد و گفت که من به تو ای عیسی مسیح ایمان دارم و میدونم که تو خدای جسم پوشیده هستی که به خاطره گناهان ما و برای پاک کردن گناهان ما بر روی صلیب قربان شدی پس اگر به من بخواهی می توانی شفا دهی من فقط امیدم به تو هست و اگر هم بمیرم غمی ندارم چون به حضور تو خواهم آمد.
صبح آن روزبه دکتر رفتند و چند تا آزمایش خون دادند و وقتی که برای گرفتن جواب از دکتر رفتند دیدند که دکتر می گوید این غیر ممکن هست قلب این دختر که تمام رگهایش از عفونت گرفته شده بود باز شده و قلب این دختر مثل قلب یک نوزاد سالم سالم است و هیچ نیازی به عمل جراحی و حتی به دارو هم نیازی ندارد و حتی تیروئیدی که این دختر داشت هم بر طرف شده و الآن هیچ مشکلی ندارد.
پس این دختر تصمیم گرفت که این راه نجات را برای همه تعریف کند تا همه از درد ها و مشکلاتی که دارند به وسیله ی خون عیسی مسیح نجات یابند و زندگی شادی را داشته باشند.
آمین

Sunday, March 05, 2006

Friday, March 03, 2006

جاده ای به لطافت خیال


یه روز تو خیالم داشتم از جاده ای عبور میکردم
جاده ای که قرار بود برم و برنگردم
درست مثل روزهای زندگی که تکراری ندارد.
شروع کردم به قدم زدن در این جاده و جلو رفتم
به پای درختی رسیدم که درختی سبزوبا طراوت بود
با خودم فکر کردم و گفتم که باید در زندگیم مانند این درخت تازه و با نشاط باشم.
ادامه دادم و جلوتر رفتم و چشمه ی آبی را دیدم
دوباره با خودم گفتم که من هم باید مثل این چشمه زلال و صاف باشم.
از آنجا هم گذشتم و رفتم و رفتم و کمی جلوتر کوهی را دیدم در مقابلم
با خودم گفتم که باید مانند این کوه محکم و استوار باشم.
همینطور که در این جاده قدم می زدم کبوتری را دیدم که روی سنگی نشسته بود
نزدیک شدم و خواستم که بگیرمش و نازش کنم که پر کشید و پرواز کرد و رفت پس با خودم گفتم این کبوتر حتما نشانه ی آزادی هست پس من هم باید در زندگیم آزاد و با استقلال باشم مثل این کبوتر.
به راهم ادامه دادم رفتم و رفتم و به دریایی رسیدم نزدیکتر شدم
به عمیق بودنش فکر کردم و گفتم که من نیز باید مانند این عمق و عظمت دریا در زندگیم کارهای بسیاری را یاد بگیرم چون هر چقدر یاد بگیرم باز هم کم هست.
دیگر خسته شده بودم
ولی نگاهی به پشت سرم کردم و راه دراز و طولانی را که طی کرده بودم
را در نظر گرفتم و به خودم گفتم که باید صبور باشم و تلاش کنم پس کمی از آب را به صورتم زدم و به راهم ادامه دادم تا به آخر این جاده برسم.
همینطور که داشتم می رفتم
یکی را دیدم که نشسته و منتظر بود.
از او پرسیدم منتظر کی هستی؟
گفت من سالها هست که از این جاده عبور کرده ام اما جز من هیچ کس دیگری تا اینجا نتوانسته بیاید و از وسط راه برگشته.
من اینجا منتظر لنگه گم شده ام هستم که بیاید و هر دو با هم این جاده را به انتها برسانیم.
من گفتم که ما هر دو برای رسیدن به این مکان زحمت کشیده و تلاش کرده ایم.
پس برای داشتن زندگی راحت و بهتر همیشه باید امِِِِِِِید داشت تا به اهداف خود با پیروزی برسیم.
پس ما هر دو در این جاده همدیگر را پیدا کردیم و به راهمان ادامه دادیم..

Wednesday, March 01, 2006